تبليغاتX
محمد ارحامی -
ادبی
 

وقتی تمام راه خودش را سیاه کرد

از دور ردپای خدا را نگاه کرد

 

بغضی شبیه سرخ درونش رسوب شد

آنجا که دید تک تک خود را گناه کرد

 

مردی میان خاطره هایش نشسته بود

مردی که زندگی زنی را سیاه کرد

 

شرمنده بود خوب خجالت کشید از

این حتک حرمتی که به پاهای راه کرد

 

هی گیج پشت و روی خودش را نگاه کرد

تا یک سوال توی دلش روبراه کرد

 

پرسید از خودش که فقط من مقصرم؟

شاید خدا به خلقتش؟  نه اشتباه کرد

 

یک تکه تیغ روی زمین لکه های خون

بیدار شد دوباره شبی را گناه کرد

|+| نوشته شده توسط محمد ارحامی در شنبه بیست و یکم بهمن 1385  |
 
 
بالا